پایان ِ داستان ِ کوتاه زندگی ش

خرید بک لینک
صبح ِ زود ؛  باباها رفتن بیمارستان ، بقیه دم سالن عروجیان بهشت زهرا بهشون ملحق شدن ....  

خانم ها رو نبردن . منم نا نداشتم اصرار کنم . پذیرفتم ولی گفتم تنهام نذارین @ بیاین با هم قرآن بخونیم 

بلطف خدا سوره ی انعام خوندیم ...  روز اول ماه رجب بود ،، 

روز میلاد امام "محمد" باقر (ع)..

گفت : با آمبولانس بیمارستان بردنش .......  دلم نمیومد با ماشین خودمون ببریم ش. ما جدا رفتیم ....  

اونجا شستن ش ، کفن کردن ...  نمی دونم کیا دل داشتن که ببینن  غیر از باباها @@  

می گفت : تو بقل م بردمش . رو دستم . رو بازوم ..  برای دفن ش معطل شده بودن . بخاطر سید متین بخشایش  که پدر مادرش دلشون نمیومده باهاش خداحافظی کنن و مراسم دفن ش خیلی طول کشیده ....  

می گفت تمام مدت داشتم براش سوره و اذان اقامه @@ و ذکر میگفتم . یادم نیست مثل اینکه بابا و بقیه هم کمی بقل ش کرده بودن . الحق آقایون  تنهاش نذاشتن . خدا خیرشون بده .... بابام و داداش م - عموهام و پسراشون - عموهای خودش .......... می گه : یخ تن ش  که بقل ش کردم و بوس ش کردم و به خدا سپردمش همراهمه @@@  

حدود یازده و نیم دوازده .........  تمام شد .............   

وقتی اومدن خونه ...  عمو قاسم م تو گوشی ش یه عکس نشون داد که اون روز نمی دونم چرا نگرفتم ازش .  لب جدول قطعه ی سی و یک نشسته بود و قنداق سفید "محمدرضا" تو بقلش ............. 

قصه ش اینجا تموم نشده  ولی  ........................  

قسمتی از "مناجات شعبانیه"  :

الَهِی لَمْ یَزَلْ بِرُّکَ عَلَیَّ أَیَّامَ حَیَاتِی فَلا تَقْطَعْ بِرَّکَ عَنِّی فِی مَمَاتِی إِلَهِی کَیْفَ آیَسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِکَ لِی بَعْدَ مَمَاتِی وَ أَنْتَ لَمْ تُوَلِّنِی إِلا الْجَمِیلَ فِی حَیَاتِی. 

إِلَهِی وَ أَلْهِمْنِی وَلَها بِذِکْرِکَ إِلَى ذِکْرِکَ وَ هِمَّتِی فِی رَوْحِ نَجَاحِ أَسْمَائِکَ وَ مَحَلِّ قُدْسِکَ

یَا ذَا الْجَلالِ وَ الْإِکْرَامِ

http://shiayan.ir برگرفته از پایگاه اطلاع رسانی شیعیان

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۷/۰۲/۱۱ ساعت 9:34 توسط مامان/بابا  | 

شکوفه بهاري مامان و بابا ...

ما را در سایت شکوفه بهاري مامان و بابا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 173 تاريخ: شنبه 2 تير 1397 ساعت: 21:53

صفحه بندی