صلی الله علیک یا صاحب العصر و الزمان (عج)
رفته بودیم جایی . آبمیوه تازه می گرفتن؛ دستگاه براش جالب بود. یهو گفت مامان ! من آب پرتقال میخوام. دیدم باباش مشغوله بردمش براش خریدم (مهنا گفت نمی خوام!) وقتی داشتیم میومدیم پیش بقیه ! دست مو که تو دستش بود "بوسید" ............... شرمنده ش شدم @ خدایا شکرت
با باباش خونه بودن و باید آماده می شدن می رفتن جایی؛ سر لباس پوسیدن به تفاهم نرسیده بودن
همسر جان زنگ زد گوشی روی آیفون بود . پرسید این و اون و بپوشه ؟ گفتم "نه" این و اون مثلا ! یهو محمد گفت "ای ول مامان ! دم ت گرم" ... بعد رو به باباش گفت : دیدی گفتم !!!!!!!!!!!
یکی دو روزی از شروع "مهدکودک" رفتن ش گذشته ، وقتی تو صحبتامون می گیم "مهد" یا ازش میپرسیم مهد چی شد و چی نشد و ... ؟؟ قاطع میگه : "مهدکودک" نمیرم " مدرسه" است @@@@@@@@@@@@@@
مهد کودکش !! کنار "پارک ترافیک" هست . یروز بعنوان اردو بردنشون اونجا ! گفت مامان میدونی چطوری رفتیم ؟ "قطاری" رفتیم ........ پیاده # پشت سر هم //////
اسم مربی تون چیه : "تیچر" !
یروزم گفت مامان امروز یه مربی جدید اومده بود . خانم "دوستی" /نه اون خانم دوستی که تو مطب دکتر عیزاده هستا ! یکی دیگه !/ تُ پُ ل بود. "کاش اون مامانم بود!" ![]()
مهنا اعتراض کرد که "عه!!؟؟" بعد محمد بهم گفت "الان ناراحت شدی؟!"
داشتم برای فردا ناهارشون "قرمه سبزی" میذاشتم . بوی خوبی ! تو خونه پیچیده بود. شام چیز دیگه ای داشتیم ! نخورد که ! الا و لابد من قرمه سبزی می خوام. آماده نشده ! (خام) مجبورم کرد بریزم رو برنج ش و خورد ![]()
تا حالا تقریبا از همه پرسیده "بزرگ شی ، میخوای چیکاره شی؟"هرکی یه چیزی میگه .
من گفتم من الان دیگه بزرگ شدم و .... میگه نه ! بزرگ شی میخوای چیکاره شی !؟ گیر کردیم @ از دست ش
خودش میگه : من بزرگ شم میخوام موتور بخرم !
طبال شم ! (طبل عزاداری ماه محرم)
لاک پشت نینجا بشم !
تازگی ها میگه هواپیما سوار شم ................
خدا بخیر بگذرونه @
کوله پشتی مدرسه شو میندازه پشت ش ! شمشیر و روکشش و از پشت یقه بلوزش میذاره تو بلوزش ! طناب (طناب بازی) رو میگیره دستش ؛ ادای لاک پشت نینجا در میاره .............. (یک بار خونه ی یکی از دوستان عروسک لاک پشت نینجا رو دید و علیرغم میل مهنا کارتون شم دوست داره و گاهی نگاه میکنه @!) مهنا هم همه ش بهم گوشزد میکنه ! مامان نذار ببینه ! نوشته +10
ولی کوووو گوش شنوا !؟![]()
بماند به یادگار از آذر و دی ماه سال 1398 که متاسفانه بدلیل آلودگی زیاد هوا مدارس تعطیل ن و بچه ها تو خونه حبس شده ن .
"یا رب" نظری کن به دل م . حال دل م خوب شود. .......... "یا رب" نظری کن
با اصرار زیاد همسر جان و بچه ها رو راهی شهر آبا اجدادی کردم خودم امروز بهشون ملحق می شم ان شاء الله . مهنا وقتی فهمید دیرتر میرم کمی نق نق کرد و تا الان یکی دوباری زنگ زده ...........
می پرسم "محمد" چه خبر ؟ بیقراری نمی کنه ؟ باباش میگه : روم به دیوار انگار نه انگار که تو نیستی !
"خدا رو شکر" بچه ها باید مستقل باشن .
دلم برای سه تاشون تنگ شده .............
و اوست که باران را پس از اینکه [مردم از آمدنش] نومید شدند، نازل می کند و رحمتش را می گستراند، و او سرپرست و یار [واقعی] و ستوده است. (شوری - 28)
شکوفه بهاري مامان و بابا ...
ما را در سایت شکوفه بهاري مامان و بابا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 150