کتاب خون !

خرید بک لینک
یکی از روزا که از مدرسه اومد (همون اوایل سال تحصیلی) گفت : "مامان؛ گفتن هر کی میخواد عضو کتابخونه بشه هزار تومان بیاره" پرسیدم میخوای عضو بشی ؟ گفت " بله حتما !" فرداش برد و عضو کتابخونه شد و کارت شو گرفت و بهم گفت که مامان خانوم ... گفته شماره ت 33 هست یادت بمونه @ یه کتاب م گرفت آورد که چند روزی دستش بود و خوندیم و ...

یروز بهش گفتم دیگه این کتاب و ببر پس بده یکی دیگه بگیر . گفت : "باید شنبه ببرم!" خلاصه برد و یه کتاب دیگه آورد و ... کتاب دومیه مدت بیشتری تو کیف ش بود و البته یذره هم متن ش سنگین بود و تو انتخابش دقت نکرده بود و کسی هم متاسفانه اونجا انگار بهشون کمکی برای انتخاب کتاب نمیکنه ! بهرحال با یادآوری های مکرر من دیروز اومد گفت "مامان بردم پس دادم !" بلافاصله گفت : "ولی خوب شد یادم بود بردم دادم به خانومه ها !" پرسیدم چطور مگه !؟ گفت " آخه اون دفعه بردم گذاشتم تو قفسه و بعدش رفتم به خانومه گفتم یه کتاب دیگه بهم بده @ گفت کتاب قبلی تو آوردی !؟؟ منم گفتم آره گذاشتم تو قفسه ؛ گفت بدو برو بیار ببینم باید اینجا بنویسم !!! "من و دوستم (یاس) کلی گشتیم تو قفسه رو تا تونستیم پیداش کنیم !!!!!" "اینقدر طول کشید تا کلاس شروع شد و ما دیر رسیدیم تو کلاس ..."

کلی خندیدیم دوتایی به این کارش و من خیلی از این اتفاقایی که میفته و میاد برام تعریف میکنه خوشحال میشم و کیف میکنم . خدایا شکرت

و خیلی خوشحال م که به لطف خدا و کمک بابا حسین و بابا احمد ؛ کتابخون شده و به کتاب علاقه داره و علاوه بر چهارصد پونصد تا کتابی که تو خونه داره ! همیشه همه جا چشمش به کتاباست و عضو کتابخونه هم شده .

یه بار عمه جونش برده بودشون بیرون با احمد آقا ؛ وقتی برگشتن دیدم سه کتاب خریده . گفت مامان عمه جون برده مون یه مغازه اسباب بازی فروشی و کتابفروشی و ... گفت میخوام برات هدیه بخرم . انتخاب کن . منم اینا رو خریدم !!!!!!!!!!!! عمه جون ش هم گفت هر چی بهش گفتم یه اسباب بازی که دوست داری یا چیز بهتر یا بزرگتر یا ... بگیر گفته " نه من این کتابا رو ندارم و آرزو داشتم داشته باشم ؛ همینا رو میخوام!"

یروز تو گالری عکسهای تبلت دیدم عکس چند تا کتاب هست . پرسیدم اینا رو کِی گرفتی ؟ چی هست ؟! از کجا گرفتی ؟ گفت " از پشت یه کتاب دیگه م گرفتم . ندارمشون ؛ عکس انداختم که یادمون باشه رفتیم کتاب فروشی اینا رو بخریم !!!!!!!!!!"

یروز قرار گذاشتیم بریم تئاترکودکان ! تا به خودمون بجنبیم و راه بیفتیم ، وقتی رسیدیم دیر شد . شروع شده بود و ظرفیت پر بود . نشد بریم . خیلی دمغ شد . نزدیک سالن تئاتر یه شهر کتاب هست ؛ رفتیم تو و دلی از عزا درآورد و راضی و خوشحال برگشت خونه !

"وَ قُلْ رَبِّ زِدْني عِلْماً" و بگو پروردگارا به دانش من بیافزای / سوره طه آیه 114

شکوفه بهاري مامان و بابا ...

ما را در سایت شکوفه بهاري مامان و بابا دنبال می‌کنید

برچسب: کتاب خون بد,کتاب خون مقدس جام مقدس,کتاب خون آشام,کتاب خون شناسی,کتاب خون واقعی,کتاب خون شناسی پزشکی مجتبی طبرستانی,کتاب خون واقعی جلد پنجم,کتاب خون خورشید,کتاب خون و نفت, نویسنده: بازدید: 121 تاريخ: يکشنبه 21 آذر 1395 ساعت: 12:34

صفحه بندی