صبح همسرجان یهو گفت : "مهنا" امروز وارد هشتاد و هشتمین ماه زندگی ت شدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!
هشتاد و هفت و پشت سر گذاشتی و .... خدااااااااااااایااااااااااااااا شکرت ...
برای خودش خیلی جالب نبود (شاید) ! ولی برای ما لذت بخش بود خدایا ممنون م ازت .
پ.ن: از ابتدای تیرماه ! روزهای فرد میاد باشگاه اداره و کلاس ژیمناستیک و شنا می ره ! خدا رو شکر دوست داره و استقبال کرده @@@
پ.ن: شنبه چهارشنبه می ره کلاس زبان کانون زبان ! اونم خدا رو شکر دوست داره .
بهش اجبار نکردم ولی دیدم تو خونه حوصله ش سر می ره و به خاطر سن و سالشون با محمد کل روز و نمی تونن همبازی های مناسبی باشن. محمد اذیتش می کنه ! خمیر بازی نمی تونه کنه (محمد می کنه دهنش!) با گواش و رنگ انگشتی و پاستل و ماژیک و حتی مداد رنگی نمی تونه نقاشی بکشه (چون محمد می کشه رو فرش و لباساش و می ذاره دهن ش)! حتی حلقه ی کمری (هولاهوپ) می خواد بزنه ! محمد می ره جلوش و نمی ذاره ! عملا هیچ کار نمی تونه کنه مگر محمد و بازی بده که خب اونم حوصله شو در دراز مدت سر می بره. سپردم به خودش گفتم دوست داری بری ؟! گفت "یه جلسه می رم خوشم اومد @@ بازم می رم" که خب خدا رو شکر خوشش اومده !!
الله لا اله الا هو و علی الله فلیتوکل المومنون .............
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۱۸ساعت 14:10 توسط مامان/بابا|
شکوفه بهاري مامان و بابا ...ما را در سایت شکوفه بهاري مامان و بابا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 146