پ.ن: محمد چند روز مریضی شدید (تب و سرفه و بیقراری های شبانه روزی) رو پشت سر گذاشت و دیروز عصر کمی بهتر بود و شب خدا رو شکر راحت خوابید. خدایا شکرت . خدایا به این روزهای عزیز ازت میخوام همه ی مریض ها رو شفا بدی که وقتی یه ریزه سلامتی از مون گرفته میشه تازه قدر اینهمه نعمت رو میدونیم. خدایا شکرت ..........
پ.ن : مهنا و دوستاش قرار بود سرود اجرا کنند. خودش اینقدر اصرار کرده بود که مامان اینا "دیر" نیان و به سرود ش برسن ! طفلی ها اولین مهمان های حسینیه بودند . خاله مهری هم چهارشنبه سرزده اومد خونه مون !گفت مهنا دعوتم کرده برای جشن جمعه !!!
خدا رو شکر بهشون خوش گذشت. من و محمد تو راه و نیم راه با گریه و نق نق تونستیم از جشن بهره ببریم ولی مثل سه سال گذشته ! ((یک سال سعادت حضور نداشتیم ؛ سال بعد باردار بودم ! پارسال هم محمد تو بقلی بود و نمی ذاشت زمین بذارمش !!!)) کمک زیادی نتونستم به دوستان کنم و از همسرجان خواستم ضمن کمک های بی دریغ خودش کمی هم جای منو پر کنه @@ خدایا بابت همه چی ازت ممنون م
------------------------------------------------
نزدیک خونه یه ورزشگاه کوچک "زمین فوتبال چمنی" رو باز هست که سردرش بزرگ نوشته : " خانه ورزش ِ ..." ....... مهنا تقریبا هر روز که از اونجا رد می شیم میگه : " باید می نوشت ورزشخانه"!! به تبعیت از "کتابخانه" !!!! .......... خیلی براش سوال هست که چراااا !!؟؟؟؟ بر عکس نوشته !!!
گاهی هم نوشته ای از تابلوهای مغازه ها و .. رو میخونه که به خط تحریری یا شکسته یا فانتزی نوشته شده ! مخصوصا فانتزی ها که این روزا زیاد هم شده ! و گرچه که می تونه بخونه ولی غر می زنه : " چقدر بد نوشته !!!" چرا درست نمی نویسن ؟؟!!!
براش توضیح دادم ؛ کلاس اول رو که رد کنی و با همه حروف الفبا آشنا بشی می تونی اینطوری هم بنویسی ! بزرگترا هر کدوم یه خط منحصربفرد دارن و ... میگه : "یعنی آدم می تونه بد و اشتباه بنویسه !!؟؟؟" @@@@@@@@@@@@
ازش پرسیدم : دوست داری بری کلاس زبان و انگلیسی رو کم کم یاد بگیری ؟؟!! گفت : آآآآآآآره خیلی دوست دارم یاد بگیرم وقتی مهرسام میاد بتونم باهاش صحبت کنم و هی نرم از دایی بپرسم ببین مهرسام چی میگه ؟؟؟!!!! @@ البته رنگها و اعداد و یه سری چیزا رو بلدم ولی خب صحبتای مهرسام و متوجه نمی شم !!!!!!!!!!!!!!
محمد خوووب صحبتای ما رو متوجه میشه ! میگم برو دستمال بیار بینی تو تمیز کنم. می ره زیر کابینت که جعبه ی دستمال روش هست می ایسته و آبجی شو صدا می زنه !! وقتی سرفه می کنه ! دستش و مثه آدم بزرگا !!!!@@!!!! میگیره جلو دهانش !! هر بار تو مریضی شب و نصفه شب این کار و کرد من قربون صدقه ش رفتم ! خیلی جالب بود # بهش گفتم چقدر تاریکه برقا رو روشن کن ؛ رفت صندلی شو آورد گذاشت زیر کلیدای برق رفت بالا و روشن کرد !! وسایل کابینت مخصوص خودش و ریخته بود وسط خونه ! گفتم دلم آشوب شد اینا رو جمع کن @@ همه رو جمع کرد برد گذاشت سر جاش اومد بهم خندید 
فالله خیر حافظ و هم ارحم الراحمین
نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۳ساعت 10:52 توسط مامان/بابا|
شکوفه بهاري مامان و بابا ...